تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

322

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

آنگاه داستان را همچنان كه عكرمه گفته است بازگفت و بر آن چنين افزود : « شهربراز روميان را پيوسته همىماليد و شهرهاى ايشان را ويران مىساخت تا به خليج قسطنطينيّه رسيد . در اين هنگام خسرو بمرد . چون اين خبر به آنجا رسيد شهربراز و ياران او بگريختند و خوشبختى دوباره به روميان روى آورد و ايشان ايرانيان را دنبال مىكردند و مىكشتند . عكرمه در حديث خود چنين گفت : چون ايرانيان بر روميان غالب آمدند فرّخان به باده‌خوارى بنشست و به ياران خود گفت : « در خواب چنان ديدم كه بر تخت خسرو نشسته‌ام . » چون اين خبر به خسرو رسيد به شهربراز « 1 » چنين نوشت : « چون اين نامهء من به تو رسد سر فرّخان را پيش من بفرست . » شهربراز در پاسخ چنين نوشت : « اى پادشاه ! تو كسى پيدا نخواهى كرد كه مانند فرّخان به دشمن آسيب رسانده باشد و آوازهء او ميان ايشان پيچيده باشد ؛ اين كار را مكن . » خسرو در پاسخ نوشت : « در ميان مردان ايرانى كسى پيدا شود كه جايگزين او باشد ؛ زود سر او را پيش من بفرست . » او باز همان پاسخ را برگرداند . خسرو در خشم شد و ديگر چيزى ننوشت . آنگاه پيكى به ايرانيان فرستاد و گفت : « من شهربراز را از شما برگرفتم و فرّخان را بر شما بگماشتم . » پس صحيفه‌اى خرد به دست پيك داد و گفت : « چون فرّخان بر منصب خود جاى گرفت و برادرش او را گردن نهاد اين صحيفه را به او بده « 2 » . » چون شهربراز نامهء خسرو بخواند گفت : « فرمان بردارم « 3 » . » پس از تخت فرودآمد و فرّخان بر جاى او نشست و آن پيك صحيفه را به فرّخان داد « 4 » . فرّخان گفت :

--> ( 1 ) - مطلبى كه به موجب آن شخص واحدى كه داراى دو نام بوده است دو شخص دانسته شده است در اينجا دنبال مىشود . اين رؤيا طبعا اشاره است به جلوس شهربراز - فرّخان در آينده بر تخت سلطنت . آن شخص ديگر بايستى شاهين باشد . بعضى از روايات شبيه آن ( رجوع شود به مطالب آينده ) كارداريگان را نام مىبرند . ( 2 ) - بر صحيفه فرمان قتل شخص معزول نوشته شده بود . ( 3 ) - در اينجا نرمى و حلم او كه در پيش مذكور افتاد ظاهر مىگردد . ( 4 ) - اين همه « در نامه‌هاى شهربراز و پرويز » ( فهرست ص 305 س 10 ) آمده بوده است ( و نيز مقايسه شود با هرودت 128 / 3 ) . گاهى با بزرگانى كه واقعا خطرناك بودند چنين رفتار مىكردند . دربارهء نظاير اين نامه با فرمان قتل و تزوير و غيره رجوع شود به ثئوفانس ( ص 497 ) ؛